|
|
|
|
|
سلام
خودم هم باورم نمی شه که باز دارم می نویسم ولی ادم وقتی مراحل منو طی کنه اونوقت می فهمه اگه خدا نخواد... بعد از به هوش اومدنم و بهبودی تقریبی به صورت غیر منتظره ای به یک سفر دعوت شدم... مدینه و مکه باورم نمیشد. روزی که تو فرودگاه ایران لحظه شماری می کردم واسه پرواز تصمیم گرفتم که به رضا اس ام اس بزنم. ازم خواست که ببخشمش و من گفتم که بخشیدمش ولی تو هواپیما به یاد روزای گذشته فقط اشک ریختم روز اخری که مدینه بودم خواب دیدم و تو خوابم رضا.... اونروز تو مسجد النبی خیلی گریه کردم تو مکه باز شب اخر خواب رضا.... وقتی اومدم مسجدالحرام خوابمو فراموش کردم . کنار یک خانمی نشستم و خیلی باهام صحبت کردیم وقتی از خانومه پرسیدم کجاییه گفت ساری... یهو تمام خاطرات ُ خوابها. .... واسم زنده شد. اونروز جلو ناودان طلا خیلی گریه کردم و از خدا خواستم که رضا را فراموش کنم و بتونم واقعا ببخشمش. بعد از اون احساس کردم خیلی اروم شدم در حدی که واسه رضا روز اخر طواف کردم الان که برگشتم ایران دیگه با شنیدن اسم رضا. ساری....و .... دلم نمی گیره. تازه قدر یک ادمی که تو این مدت تنهام نذاشتو می دونم. کسی که از لحاظ تحصیلات . سرمایه. اخلاق و ..خیلی بهتر از رضا بود ولی چون رضا عشق اول من بود فکر کردم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم شاید هیچ وقت رضا را فراموش نکنم ولی الان می دونم که عشق یک طرفه تو زندگی اخرش... هر چند بخاطر از دست دادن رضا و احمق بودن خودم خیلی چیزا را تو زندگی از دست دادم( تحصیلاتُ سلامتیم) ولی باز هم خدا را شکر می کنم وقتی اسم سلامتی میاد یاد یک موضوعی می افتم که یک مدت چقدر واسه معده دردش دعا کردم و الان معده خودم.... مهم نیست فقط برام دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:31 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خودم هم باورم نمی شه که باز دارم می نویسم ولی ادم وقتی مراحل منو طی کنه اونوقت می فهمه اگه خدا نخواد... بعد از به هوش اومدنم و بهبودی تقریبی به صورت غیر منتظره ای به یک سفر دعوت شدم... مدینه و مکه باورم نمیشد. روزی که تو فرودگاه ایران لحظه شماری می کردم واسه پرواز تصمیم گرفتم که به رضا اس ام اس بزنم. ازم خواست که ببخشمش و من گفتم که بخشیدمش ولی تو هواپیما به یاد روزای گذشته فقط اشک ریختم روز اخری که مدینه بودم خواب دیدم و تو خوابم رضا.... اونروز تو مسجد النبی خیلی گریه کردم تو مکه باز شب اخر خواب رضا.... وقتی اومدم مسجدالحرام خوابمو فراموش کردم . کنار یک خانمی نشستم و خیلی باهام صحبت کردیم وقتی از خانومه پرسیدم کجاییه گفت ساری... یهو تمام خاطرات ُ خوابها. .... واسم زنده شد. اونروز جلو ناودان طلا خیلی گریه کردم و از خدا خواستم که رضا را فراموش کنم و بتونم واقعا ببخشمش. بعد از اون احساس کردم خیلی اروم شدم در حدی که واسه رضا روز اخر طواف کردم الان که برگشتم ایران دیگه با شنیدن اسم رضا. ساری....و .... دلم نمی گیره. تازه قدر یک ادمی که تو این مدت تنهام نذاشتو می دونم. کسی که از لحاظ تحصیلات . سرمایه. اخلاق و ..خیلی بهتر از رضا بود ولی چون رضا عشق اول من بود فکر کردم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم شاید هیچ وقت رضا را فراموش نکنم ولی الان می دونم که عشق یک طرفه تو زندگی اخرش... هر چند بخاطر از دست دادن رضا و احمق بودن خودم خیلی چیزا را تو زندگی از دست دادم( تحصیلاتُ سلامتیم) ولی باز هم خدا را شکر می کنم وقتی اسم سلامتی میاد یاد یک موضوعی می افتم که یک مدت چقدر واسه معده دردش دعا کردم و الان معده خودم.... مهم نیست فقط برام دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:31 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
باز اومدم تو اين وبلاگ كه بنويسم واسه ترنم دعا كنيد. 12 روزه تو كماست. دكترا كه قطع اميد كردن. اميد همه به خداست. من ديگه واسه خودش ارزوي سلامتيشو نميكنم بلكه واسه پدر و مادري كه.... نمي دونم چي بنويسم ولي اخرين نوشته اي كه ترنم توي دفترش نوشته بود و انتخاب كردم كه بنويسم و به اين وبلاگ خاتمه بدم. این نوشته را شب قبل از اینکه اون قرصای لعنتی را بخوره تو دفتری که فقط واسه ... توش می نوشت نوشته بود ديگه نميخوام ترنم حتي اگه زنده موند بيادو تو اين وبلاگ كه سراسر غمه بنويسه رضاي عزيزم سلام شايد اين اخرين نامه از هزاران نامه اي باشه كه برات مي نويسم و هيچ وقت به دستت نرسيد. چقدر زندگي بدون تو برام سخته. هر شب كه چشمامو مي بندم به اين فكر مي كنم كه چه مي كني؟ شام چي خوردي؟ هنوز هم معده ات درد ميكنه؟ هنوز هم واسه اندوسكوپي مياي تهران ؟ يهو قرصاتو فراموش نكرده باشي؟ يعني پايان نامت تموم شده و از اصفهان برگشتي خونتون يا اينكه هنوز از شهرت دوري و تو اصفهاني؟ و هزار تا سوال ديگه كه باعث ميشه هر لحظه نگرانت باشم ولي بعد به خودم ميگم ..... ديوونه يك نفر هست كه الان رضا را بينهايت دوست داره و متقابلا رضا هم اونو دوست داره . حتما اون خيلي مواظب رضاست. رضا يادته يك روزي تو چت بهت گفتم من فقط از اين مي ترسم كه يك روزي حق بنده خدا را ضايع كنم ؟ بالاخره اين كار را كردم. پدر و مادرم. تو اين مدت بينهايت زجر كشيدن. خيلي تلاش كردم كه خوب باشم ولي نشد . نتونستم درسمو ادامه بدم. نتونستم كاري كه پيدا كردمو ادامه بدم. نتونستم....................... و نتونستم تو را فراموش كنم ديگه تحمل ندارم. امشب خيلي فكر كردم. و تصميم گرفتم و مطمئنم كه پشيمون نميشم مي خوام خودمو براي هميشه راحت كنم. رضا من و تو دو تا ادم مغرور بوديم كه هيچ كدوم نتونستيم از اون يكي بخوايم كه براي هميشه بمونه البته من يك دفعه گفتم . ولي تو منو سرزنش كردي و گفتي كه شايد اگه يك روزي منو ببيني از من خوشت نياد. و واقعا اين اتفاق افتاد فقط يك ماه از ديدارمون گذشته بود كه به بهانه مادرت رفتي سراغ يكي ديگه. يكي كه همشهريت بود.يكي كه ديگه به دروغ بهش نگفتي كه دوستش داري. به دروغ بهش نگفتي كه عاشقشي و هيچ وقت حاضر نيستي از دستش بدي. يكي كه واسش ادا نكردي كه نمي توني ناراحتيشو ببيني. چقدر دوست داشتم . حاضر بودم هر سختي را واست تحمل كنم. حتي وقتي تو دانشگاه.... تدريس گرفتي حاضر بودم كه باهات بيام تو اون شهر و هر جور سختي را تحمل كنم ولي براي مامانت نگران بودم. كه نكنه كار را به مامانت ترجيح بدي و ازش دور بشي. الان نمي دونم چه كار كردي؟ يك روزي بهم گفتي كه من بت تو هستم ولي دروغ گفتي . من واقعا مي پرستيدمت و براي همين هم بعد از گذشت 8 ماه نتونستم فراموشت كنم و كسي ديگه را دوست داشته باشم ولي تو چه طور كسي را كه ادعا كردي بتت هست راحت جايگزين كردي؟؟؟؟؟؟؟ يادته بعد از.... بهم گفتي چرا ازدواج نمي كني و اين احمقانه ترين حرفي بود كه بهم زدي.البته شايد منو با خودت مقايسه كردي و ديدي چون تو راحت تونستي دور من خط بكشي من هم حتما مي تونم. ولي من...... نتونستم و نمي تونم. حتي موقعيتهايي كه خيلي از خيلي جهات از تو بهتر بودن. هیچ وقت نفهمیدم چرا اسم خانومت را بهم گفتی. در مورد ازدواجت گفتی. از رشته ای که خونده بود ولی... یادمه ۳-۴ روز قبل از این اتفاق من میخواستم ازت خداحافظی کنم هر چند باورم نمیشد که دوستی با معصومه بالاخره به ازدواج بیانجامه ولی.... خودت نذاشتی و ۴ روز بعد بهم گفتی که ازدواج کردی. رضا چیو میخواستی ثابت کنی. فقط میخواستی زجرم بدی. می دونستی چقدر دوستت دارم. چرا؟ چرا؟ اين شايد اخرين درد و دلم از ميان هزاران درد دلي كه باهات كردم باشه و الان مي خوام بهت بگم بدرود رضاي خوبم . بدرود براي هميشه الان با تايپ اين نامه ايقدر اشك تو چشمام جمع شده كه صفحه كليد را نمي بينم. من و روانشناسي كه براي بهبودي ترنم تلاش ميكرد سعي كرديم از ..... واسه بهبودش كمك بگيريم ولي او حتي اين را هم دريغ كرد. ديگه نمي دونم چي بگم. بابك..... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز شاید کاری که نباید می کردمو انجام دادم..... نه مامان خونه هست نه بابا و نه..... بالاخره .................. دیگه نمی تونستم زندگی کنم. می دونید چقدر سخته با خاطرات یکی زندگی کردن اینکه همیشه اون ادم جلو چشمات باشه و یک لحظه فراموشش نکنی. اینکه همیشه فکر کنی یک نفر که یک روزی می گفت دوست داره و تنهات نمی زاره یهویی چرا به این راحتی بهت خیانت کرده.. اینکه اخر بعد از رفتنش هم میشی مقصر و .... نه دیگه نمی تونستم الان که دارم می نویسم نمی دونم تا کی می تونم به نوشتنم ادامه بدم ولی میدونم تا حدتاکثر یک ساعت دیگه حالم بد میشه فقط اینو نوشتم که بگم اگه دیدید باز دارم تو این وبلاگی که واسم شده تنهاجایی که حرفامو می زنم می نویسم حتما باز خدا خواسته تو این دنیا بمونم و با وجود اینکه یک عالمه قرص خوردم ولی باز هم تو این دنیا ماندگار شدم و اگر نیومدم فقط یک فاتحه واسم بخونید . و واسم طلب امرزش کنید هر چند مامان و بابا از وجود این وبلاگ باخبر نیستن ولی اگه یک روزی اینو دیدید فقط می تونم بگم منو ببخشید. من واقعا بدون ...... نمی تونستم زندگی کنم. همه رویاهام و ارزوهام اون بود و با رفتنش تا الان هم به زور طاقت اوردم من دختر قدر نشناسی بودم می دونم که چقدر واسم زحمت کشیدید و تو این مدت زندگیتونو جهنم کرده بودم ولی شاید با رفتنم زودتر بتونید فراموش کنید. نمی خوام باز بابا بهم بگه.... من هر روز ذره ذره اب شدنتو دارم می بینم نمی خوام دیگه اشکای شماها را ببینم برادارای گلم که تو این مدت .................... معذرت می خوام منو ببخشید بابک مرسی به خاطر تمام محبتات به خاطر اینکه به یادم بودی. برام دعا کن . دعا کن که حداقل خدا علت کارمو بفهمه..... و ....... کسی که بینهایت دوستش داشتم می دونم دیگه یک دفعه هم به این وبلاگ سر نمی زنی ولی اگر یک روزی بنا بر اتفاق این کار رو کردی بدون همیشه برات ارزوی خوشبختی کردم دوستت داشتمو دارمو خواهم داشت. فقط برای امرزشم دعا کن همین و بس..... و همه شماهایی که شاید یک روزی این نوشته را می خونید شاید پایان زندگیم برای خیلیا تلخ باشه ولی واقعا تا یکی را از صمیم قلب نپرستید متوجه نمی شید من چی میگم خواهش می کنم هیچ وقت به دروغ ادعا نکنید یکی را دوست داری. هیچ وقت یکی را اون قدر دلبسته به خود نکنید و بعد از اینکه دیدید دلبسته شد راحت فراموش کنید و فکر کنید که اون هم راحت فراموش می کنه هیچ وقت..... الان عکسای..... جلومه از همه پرینت گرفتم. می خوام باز هم به یاد او چشمامو ببندمو دیگه باز نکنم خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:0 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی ادم بد شانس باشه تازه میشه یکی مثل من...
اومدم مثلا از این اوضاع بیام بیرون. رفتم تو یک شرکتی یک مدت کار کنم. دومین جلسه ای که رفتم اولین ادمی که وارد اتاقم شد یکی بود که خیلی شبیه...... بود وای خدا اصلا انگار همه چیز رو سرم خراب شد. انقدر شوکه بودم و با تعجب به اون پسره نگاه کردم که خودش هم شوکه شد. یهو هم ناخواسته تمام خاطرات تو ذهنم مرور شد و بدون اینکه بخوام اشک از چشمام سرازیر شد. بیچاره پسره با تعجب پرسید خانم ... حالتون خوبه حرفی واسه گفتن نداشتم چون اصلا خوب نبودم. همه فکر کردن من .... را می شناسم ولی نمی تونستم بگم به خاطر شباهت زیادی که بین تو و .... هست من به این روز افتادم دوباره همه چیز شروع شد. اومده بودم خونه هیچ کی نبود به مرز جنون رسیده بودم رفتم سراغ یک عالمه قرص... می دونستم فقط لازمه ۶۰-۷۰ تا بخورم و خودمو واسه همیشه راحت کنم یعنی من میخوام اینجوری زندگی کنم. اصلا زندگی می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم دیوونه میشم روز به روز به جای بهتر شدن دارم بدتر میشم. همین که قرصا را از کشو اوردم بیرون صدای در خونه اومد. برادرم بود. حالا چرا باید اون موقع می یومد خونه نمی دونم خدایا خودت کمکم کن یکی بهم گفت ... تو دست حضرت زینب را از پشت بستی از بس صبوری... ولی خدایا من که زینب نیستم. می دونم مسخرم کرد ولی مهم نیست چون نفهمید چقدر دوستش داشتم و نفهمید که حاضر بودم هر کاری واسش بکنم حتی حاضر بودم واسش بمیرم خدایا خودت کمکم کن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:33 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این روزا فقط این وبلاگ شده تنها جایی که حرفامو راحت می زنم. ۲ روز بود خوب نبودم. باز فشارم پایین بود. باز.... وقتی ... رفت ارامبخشا تا حدودی ارومم می کرد ولی الان دیگه اونا هم فایده ای نداره. این چند روز چقدر بد می خوابم. همش مضطربم. همش.... همه می گن چرا حرف نمی زنی ؟ چرا چیزی نمی گی؟ چرا..... یادمه یک روزی بهم گفتی که تو دختر خیلی پاک و ساده ای ولی زیاد حرف می زنی. شاید دلت این روزا را می خواست که از صبح تا شب حتی یک کلمه هم حرف نزنم. نمی دونم چرا نمی تونم فراموشش کنم. نمی دونم چرا یهو عوض شد. چرا اون ادمی که من می شناختم یهو شد یک ادم سنگدلی که فقط زندگیمو نابود کرد. چرا..... خیلی خسته ام. دلم میخواد بخوابم برای همیشه.... یک روز و روزگاری هر کسی حتی برای یک لحظه فکر خودکشی به ذهنش خطور می کرد بهش می گفتم مگه به خدا امید نداری. ادمی که خودکشی می کنه یعنی حتی یک درصد هم ایمان نداره ولی این روزا.... باز برگشتم به خرداد پارسال که کار روز و شبم گریه بود و حالا باز نمی دونم چرا همه اون چیزا تو ذهنم داره مرور میشه. اگه از خرداد از این دنیا راحت شده بودم الان ۷ ماه می گذشت و شاید یک کم ماجرا واسه پدر و مادرم کمرنگ میشد ولی حالا چی؟ هر روز باید شاهد این باشن که فشارم پایینه. هر روز بیمارستان هر روز.... تا کی این میخواد ادامه داشته باشه. به چه قیمتی. به این قیمت که خانوادمو هم دارم نابود می کنم. ولی هر چی تلاش می کنم نمی شه نمی تونم فراموش کنم و احساس می کنم روز به روز دارم به مرز جنون نزدیک تر میشم. یک مدت پیش اگه یک اقایی منو از وسط خیابون نکشیده بود کنار الان نبودم... ولی منو کشید کنار خیابون و داد زد دختر مگه دیوونه شدی مگه می خوای خودکشی کنی؟ خدایا خسته شدم. الان زندگیم جهنمی شده تو بگو پس جهنمت چه شکلیه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:45 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چیز تموم شد. همه چیز....
امروز بالاخره با انصرافم از دانشگاه موافقت شد... خیلی وقته که دنبالش بود. حتی استاد راهنمام هم باورش نمی شد که بهترین دانشجوش داره می ره. دانشجویی که تا خرداد پارسال نصف پایان نامشو نوشته بود و امید داشت که تا اخر شهریور تمو بشه. دانشجویی که حرف و ذهن و فکرش دکترا بود. حالا هنوز فوقشو تموم نکرده با برگه انصراف از تحصیل بیاد پیشش هیچ کی باورش نمی شد. امروز شاید برای اخرین بار به در و دیوار دانشگاه یک نگاه انداختم. همکلاسیام که منو محکم تو بغلشون گرفته بودن و گریه می کردن. هم دانشکده ایهایی که فقط به دیوار تکیه زده بودن و شاید به این فکر می کردن که اون دختر احساساتی که لبخند از رو لباش محو نمی شد و همیشه به دنبال کارای درس و مقاله بود الان..... یکیشون دو تا از نشریاتی که ۲ تا از مقاله هام توش چاپ شده بود را بهم داد. این روزا احساس می کنم دیگه همه چیز داره تموم می شه. از قلب پر از احساسی که داشتم دیگه هیچ چی نمونده. بعد از اون ماجرا با همه دیوونه بازیام چقدر بودن که دوستم داشتن و هنوز دارن و ... ولی من چی... دیگه نمی تونم اونا را ببینم دیگه نمی تونم زندگی کنم. دکتر.... استاد مشاورم هم در کمال بهت و ناباوری فقط بهم نگاه می کرد. می دونستم که چقدر دوستم داره. من هم همیشه مثل یک پدر مهربون دوستش داشتم ولی امروز یک کلمه هم حرف نمی زد. اره ترنم زندگیت به خاطر دروغای یک ادمی که فقط ادعای دوست داشتن داشت نابود شد. تمام برنامه هات. تمام هدفهات...تمام... خدایا من گذشتم از همه چیز. تو هم از سر تقصیراتش بگذر کسی که یک روز بهم گفت ترنم دلم می خواد مرور زمان بهت نشون بده که من کی هستم و چقدر دوستت دارم کسی که بهش گفتم... که چقدر حساسم و از روزی می ترسم که کاخ ارزوهام رو سرم خراب بشه کسی که یک روز ی بعد از برگشتش بهم گفت ترنم برگ برنده دست تو هست نه من کسی که همیشه ادعا می کرد که نمی تونه اشکامو ببینه همون ادم زندگیمو نابود کرد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این روزا باز بدجور بهم ریخته ام. ولی از یک چیزی خوشحالم. از اینکه فهمیدم .....را هنوز هم خیلی دوست دارم از اینکه فهمیدم بعد از ۶-۷ ماه هنوز نتونستم ازش متنفر بشم. هر چند دارم عذاب میکشم از نبودنش از .... ولی می دونم که اون رفت دنبال خوشبختیش و من همین را می خواستم خوشبختی اون. یک روزی فکر می کردم می تون خوشبختش کنم ولی اون این احساس را نداشت و رفت. اگه هنوز هم میگم نمی بخشمش نه به خاطر اینکه تنهام گذاشت و رفت به دنبال زندگی خودش نه.... فقط به خاطر اینکه با وجود اینکه حساسیت منو می دونست ولی ۲ ماه بهم دروغ گفت. دو ماه با احساساتم بازی کرد دو ماه..... باز هم مهم نیست . فقط و فقط امیدوارم که خوشبخت باشه. و امیدوارم یک زندگی رویایی داشته باشه من هنوز هم دوستش دارم و از این بابت اصلا ناراحت نیستم. شاید الان چند ماهیه زندگیم گره خورده و از همه کارام عقبم و بهتر بگم اصلا زندگی نمی کنم ولی...... هر چند او باعث شد دیگه به کسی اعتماد نکنم و بدونم خیلیها ممکنه خیلی سطحی کلمه دوست داشتن را به زبون بیارن ولی خوشحالم که من دوست داشتن را از صمیم قلب احساس کردم حالا ممکنه این باعث بشه تا اخر عمرم تنها بمونم چون نمی خوام کسی وارد زندگیم بشه.......! چون نمی تونم وقتی یکی را هنوز دوست دارم برای فرار از تنهایی یکی دیگه را وارد زندگیم کنم . چون.... شاید همه بگین من زده به سرم ولی دیگه مهم نیست. واسم مهم نیست که یک سال از درسم عقب افتادم. مهم نیست که شاید خیلی از برنامه های ایندم خراب شد ولی.......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:42 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
سلام این مطلب بعد از مدتها تو وبلاگم می نویسم شاید اونی که یک روزی همه وجودم بود یک نیم نگاهی به این وبلاگ بندازه الان ۶ ماه می گذره ولی...... پارسال این موقعها شاید بهترین روزای زندگی من بود . من شاید تو رویا سیر می کردم و تو ....... منو داشتی که فقط از تنهایی در بیای همین زمستون هم یکی از سردترین زمستونایی بود که داشتم. اولش از دست دادن صمیمی ترین دوستم و بعدش هم............... هر لحظه احساس می کردم رابطه منو تو داره روز به روز کمرنگ تر میشه و هیچ راهی برای پررنگ شدن این رابطه به ذهنم نمی رسید چقدر زجر کشیدم ولی یک دفعه هم بهت نگفتم بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم بهت گفته بودم بدون تو نمی تونم زندگی کنم بهت گفته بودم.....ولی یک سوال تو ذهنم مونده فقط یک سوال: تویی که می خواستی بری چرا از بعد از اون منو باز بردی به رویا چرا تو که انتخابت را کرده بودی با اوردن یکی دیگه به زندگیت! چگونه تونستی تو این ۲ ماه منو صد برابر بیشتر به خودت دلبسته کنی؟ بهم گفتی تو نامرد نبودی؟! این نامردی نبود........................................ تو بگو اسم اینو چی میزاری؟ تو بگو.............. هنوز هم نای زندگی کردن را ندارم می دونم که باور نمی کنی فقط یک چیزی بهت میگم تو این دنیا واست ارزوی خوشبختی میکنم دوست دارم خوشبخت خوشبخت باشی ولی اگر خدا راست بگه و اون دنیایی هم باشه اونجا ازت نمی گذرم چون من صادقانه تمام مراحل باهات بودم و تو فقط یک دروغگو............ فقط همین
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من و نوشتن......من ......ترنم....... هنوز باورم نمیشه دو ماه پیش از ترنم خواستم که پسوردشو بهم بده تا برمو به جای اون تو وبلاگش یک مطلب شاد بنویسم. پسوردشو داد ولی دلم نیومد وبلاگشو خراب کنم و نرفتم و الان........... مجبورم . مجبورم چون نمی دونم ترنم کی میتونه بیاد و به وبلاگ سر بزنه.. نمی دونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم آشنایی من و ترنم برمی گرده به یک سال و نیم پیش. از طریق همسرم سارا با ترنم آشنا شدم. سارا دوست صمیمی ترنم بود. اون دو تا از دوران مهدکودک باهم بودند و حالا از دو خواهر بیشتر بهم نزدبک بودند. ترنم یک دختر اروم و صبور و همیشه خندون بود. هر وقت می دیدمش داشت می خندید.و البته بسیار دلسوز از سارا شنیده بودم که ترنم با یکی اشنا شده که خیلی دوستش داره. سارا اوایل نگران بود. می گفت ترنم هیچ وقت به پسرا اعتماد نمی کرد می ترسم از این اعتمادش ضربه بخوره ولی بعدا می گفت بابک خیالم راحته. مثل اینکه پسره خیلی خوبه. خدا را شکر بالاخره ترنم اونی که می خواست را پیدا کرد. زمستان پارسال صفحه زندگی من و ترنم یک جور دیگه ورق خورد. تو یک سانحه تصادف من همسرم و ترنم بهترین دوستش را از دست داد. همه می گفتن ترنم دیوونه میشه ولی حتی تو مراسم خاکسپاری، ترنم زیاد گریه نکرد. من و مادر سارا را دلداری می داد و از اون به بعد یک خواهر خوب و مهربون واسه من شد. من و ترنم از دو دین مختلف بودیم. ترنم مسلمون و من و سارا.... ولی دنیاهامون خیلی بهم نزدیک بود. عید امسال ترنم ازم خواست که از دینم یک کم بنویسم. می گفت ...........خیلی دوست داره که از دینتون بدونه. اون موقع به خودم جرات دادم و گفتم ترنم ........و . تو از دو شهر مختلف هستید. اگه یهو بره چی کار می کنی؟ گفت نه نمی ره. گفتم اگر بره.... هنوز ادامه نداده بودم که اشک تو چشماش جمع شد و گفت بابک اگه بره من هم می رم. اون همه زندگی من شده. همه فکر و ذهنم شده اون. باورت نمیشه اگه بگه یک سردرد کوچولو هستم من هم سردرد میشم. اگه بره...........من هم نابود میشم. بابک حاضرم به خاطرش هر سختی را تحمل کنم.هر سختی دیگه ادامه ندادم. روزها گذشت تا خرداد امسال وقتی از دانشگاه بعد از یک هفته برگشت توان راه رفتن نداشت. حدود یک هفته بیمارستان بستری بود. چیزی که نباید اتفاق می افتاد اتفاق افتاده بود. ....... رفته بود. اون دو سه ماهی بود که با یکی دیگه اشنا شده بود و به ترنم هیچ چی نگفته بود. چند ماهی ترنم به قول خودش هنوز باور نمی کرد. مرتب مریض بود. ذره ذره اب شدنش را شاهد بودیم ولی هیچ کار نمی تونستیم بکنیم . ترنم شهریور ماه با ترنم اردیبهشت ماه قابل مقایسه نبود. از اون دختر شاد و سرحال حالا.............. دو هفته پیش واسش یک سفر پیش اومد. همه امید داشتیم بعد از سفر حالش بهتر بشه. خودش هم می گفت می خوام برگردم به زندگی. می خوام خوب بشم. هفته قبل، از سفر که برگشت حتی توان حرف زدن را هم نداشت. تب داشت. تو تب می سوخت. اول نمی گفت چی شده ولی بعدا گفت بابک، اونی که همه زندگیم بود اونی که حاضر بودم براش بمیرم نابودم کرد. شخصیتم را خرد کرد. فهمیدم که پسره به ترنم گفته ازدواج کرده و خانمش فلانه و بهمانه و چون نگران ترنمه با وجود اینکه خانمش راضی نیست از ترنم احوالپرسی میکنه!!!. ترنم را میشناختم. هیچ چیز به اندازه اینکه شخصیتش خرد بشه داغونش نمی کرد. هر چی گفتم ترنم به خدا پسره لیاقتت را نداشته . پسره نمی خواسته از تو احوالپرسی کنه بلکه می خواسته تو را دق بده. گوش نمی کرد. واقعا هم لیاقت اون دل پاک و معصوم را نداشت. نمی دونم چه جوری تونسته بود این جوری اون چند روز تو سفر داغونش کنه. ترنم می گفت من در حقش بد نکردم که اون این چند روز با من این کار رو کرد. ...............هر کار کردم فایده ای نداشت 3-4-5 شنبه هر روز می بردیمش دکتر چون شدیدا تب داشت جمعه صبح تلفن زدم که ببینم حالش چه طوره. عمه اش گریه کرد که دیشب نصفه شب حالش بد شده و الان بیمارستانه. نفهمیدم چه جوری رفتم بیمارستان. اونجا گفتن تو کماست!!! فکر کردم کار احمقانه ای کرده مثلا خودکشی ولی دکتر گفت شدت تبش به حدی بالاست که............ یک روزه تمام سیستم بدنش بهم ریخته بود. تب بالا.و تشنج! فشار فوق العاده پایین. من می دونم ترنم واقعا عاشق بود. اونقدر که حتی یک کلمه از پسره بد می گفتیم عصبانی می شد. برام جالب بود یکی در حق دیگری بد بکنه ولی هنوز عزیز باشه. خودش از خدا می خواست بره و الان در بدترین شرایط ممکنه. ترنم ، ترنمم کاش می تونستم به اون پسره بفهمونم که چی بر سر توو خانوادت اورد ولی حیف که هیچ ادرسی ازش ندارم جز یک شماره تلفنی که روی گوشیت بود و اون را هم پاک کردم.و می دونم که خودت هم راضی نیستی که اون اذیت بشه چون تا روزهای اخر عاشقانه اونو می پرستیدی. الان گوشیت کنارمه. مرتب زنگ می خوره ولی توان جواب دادن رو ندارم. نمی دونم باید با گوشیت و تلفنهات چی کار کنم. حدود 90 تا اس ام اس از ..... خوندن اون اس ام اسا منو هم داغون کرد چه برسه به تو. یکی که اینقدر دوستش داشتی اینقدر بهت توهین کرده چه جوری تونستی هنوز دوستش بداری........ ترنم پاسپورتت هم جلوم گذاشته. ترنم مگه نمی خواستی بری دو ماهی پیش داییت . پس چی شد؟ ترنم از طرف تو از همه دوستانی که تو این مدت از طریق وبلاگت بهت سر زدن و می زنن تشکر میکنم هیوا: مرسی از دلداریات و مرسی که سعی می کردی با حرفات ترنم را اروم کنی عاشق یاس:مرسی از محبتت. ممنون از تمام دعاهات Toy: گفته بودی ترنم قدر زندگی خوبش را بدونه ولی حیف که........... مرسی از لطفت مهسا: سعی کردی بهش بفهمونی تو این زمونه خیلی ها شکست خورده اند ولی .......ممنون کوچه مهتاب: مرسی بابت تمام صحبتهای قشنگت و.......................... ممنون از همه دوستان عزیز دیگه که اسمشونو نگفتم واسه ترنم و مخصوصا خانوادش دعا کنید. و معذرت بابت اینکه نوشتن بلد نیستم. ودر آخر چون ترنم عاشق فروغه یک شعر از فرغ می نویسم: دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است بابک جمشیدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:56 توسط
|
|
||